تبليغاتX
چتر
ما یه تیمیم...
دو ... شاخه از يکی درخت:
يکی تيرِ تابوت وُ
يکی تختِ گهواره؟


نگران نباش گردوی پير!
حالا هزار پاييز است
که گاه می‌آيند وُ
هزار بهار است که گاه می‌روند،
هيچ پرنده‌ای
آشيانِ پرنده‌ی ديگری را تصرف نخواهد کرد.

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 23:36  توسط هومن | 
نترسون باغُ از گل، نترسون سنگُ از برف
 
نترسون ماهُ از ابر، نترسون کوهُ از حرف
 
نترسون بیدُ از باد، نترسون خاکُ از برگ
 
نترسون عشقُ از رنج، نترسون ما رو از مرگ
 
نه تیر و دشنه نه دار و زندون ستاره ها رو از شب نترسون
 
چه ترسی داره بوسه بر لب خونین آزادی ؟
 
چرا وحشت کنم از عشق ؟ چرا برگردم از شادی ؟
 
از این خاموشه تا خورشید
 
چه ترسی داره پل بستن از این سرچشمه تا دریا
 
خوشا شکفتن و رستن
 
نترسون عاشقا رو از این کولاک تاراج
 
به خاک افتادن از عشق پرو بال به معراج
 
کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن
 
کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن
 
از این شب گوشه خاموش
 
از این تکرار بی رویا
 
سلام ای صبح آزادی،
 
سلام ای روشن فردا
 
نه تیر و دشنه نه دار و زندون
 
ستاره هارو از شب نترسون...
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم مرداد 1388ساعت 0:9  توسط هومن | 
از خاك سكوت آتش فرياد بسازيم
من با تو و ما ميهني آباد بسازيم

تا سيد ما باشد و ما عاشق ايران
صد واقعه چون دوم خرداد بسازيم
 
انديشه و علم و قلم اسباب بلوغند
نسلي پر از انديشه آزاد بسازيم
  
با پرچم اصلاح بر افراط بتازيم
منشور برافراشته داد بسازيم
 
صدها نفر اين مكتب صدساله نوشتند
صدهاي دگر با همه آحاد بسازيم

صد كوه برافراشته در راه نشيند
ما تيشه‌اي از مكتب فرهاد بسازيم

اين موج به پا خاسته دريا شود آخر
دريا شده و ميهني آباد بسازيم...

هیلا صدیقی

+ نوشته شده در  دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 0:19  توسط هومن | 
یاد روزی افتادم در دوره انتخابات آقای خاتمی ، ماچند  تا مسافر درون یک تاکسی نشسته بودیم و بحث انتخابات خیلی داغ بود و راننده که جوانی بود و به نظر می آمد تازه گواهینامه گرفته ،و هیجان زده بود.و از خوشحالیِ گواهینامه ای که گرفته بود، بین مسافرها شیرینی پخش می کرد.اما  بی اعتنا به قوانین ، با یک غرور زیاد ،به شکل خطرناکی رانندگی می کرد که نگوو نبین.مسافرها هم بی خبر از خطر،سرگرم بحث داغ انتخابات بودند. در بین مسافران زنی بود که می گفت: من رای نمی دهم و برایم فرقی نمی کند که چه کسی بر سر کار بیاید. من زندگی خودم را می کنم.

در همین لحظه ماشین تصادف کرد و سر من و این خانم به شیشه خورد.و هر دو از درد سرمان را گرفتیم. آن خانم که وضعش از من بهتر بود، شروع کرد بر سر راننده جوان فریاد زدن، که "اگه می دونستم رانندگی بلد نیستی، اصلا سوار ماشین ات نمی شدم."

من کمی که دردم آرام شد و خون سرم را که پاک کردم، گفتم:خانوم شما که از تجربیات درس می گیرین، لطفا در انتخابات شرکت کنین و به کسی که فکر می کنین حتی یک کمی بهتره رای بدین، و نذارین ماشین مملکت به دست یک راننده ای که ناشیه و تجربه نداره و قوانین رو رعایت نمی کنه بیفته، و زندگی من و شما و70 میلیون ایرونی دیگه رو به خطر بندازه.

2.منتقدین خاتمی صفر و صدی ها بودند.آن ها که می گفتند: چون خاتمی ما را به صد در صد خواسته هایمان نرساند ،پس به هیچ درد نمی خورد.آن ها چون به صدی که می خواستند در دوره خاتمی نرسیدند ،پس انتخابات را تحریم کردند و به موقعیت صفرِ احمدی نژادی در 4 سال گذشته رسیدند.

اکنون دوباره یک فرصت دیگر است که می تواند بر تاریخ ایران، حداقل 4 سال، و حداکثر خدا می داند تا کی! اثر کند.

آن ها که پای صندوق نمی روند، سهم خود را از وضعی که بعدا پیش می آید، فقط در خیال خود کم می کنند. و می خواهند اگر دوباره وضع صد در صد مطلوبی پیش نیامد، بگویند: ای بابا! تقصیر ما نبود. ما که اصلا در انتخابات شرکت نکردیم.

در حالی که شرکت نکرده ها، نقش بیشتری در انتخاب احمدی نژاد داشتند تا شرکت کرده ها. احمدی نژاد از رای هایی که به صندوق ریخته شد، بر سر کار نیامد. او از فرصت رای هایی که من و تو به صندوق نریختیم ،پیدایش شد.

 آمار نشان می دهد که ماهایی  که در دور دوم قهر کردیم وپای صندوق ها نرفتیم، تعدادمان از آن ها که به احمدی نژاد رای دادند، بیشتر بود.

من خودم وقتی قلم را برداشتم تا این مطلب را بنویسم،فکر منفی همیشگی به سراغم آمد و از خودم پرسیدم: آیا این مطلب، در سرنوشت انتخابات اثر دارد...مدتی در فکر رفتم.و دوباره دیدم از خودم سوال صفر و صدی کرده ام.حداقل خاصیت این مقاله این است که خودم را متعهد به رای دادن می کند و حتما، حداقل روی یک نفر از خوانندگان اثر می کند. من اگر به همین دو رای هم دلخوش کنم، خودم را از تفکر منفی صفر و صد نجات داده ام.من به کمی بهتر فکر می کنم.

من می خواهم اگر این بار هم اتفاق بد قبلی تکرار شد، به وجدان خودم بگویم:من رای خودم را دادم و در وضع پیش آمده مقصر نیستم.

3.می گویند ملت ها، مثل آدم ها ،هر کدام خصلتی دارند. ملت ایران با آن که ظاهر مدرنی دارد و با پول نفت ابزار زندگی مدرن را هم فراهم کرده، اما عقلش سنتی است. ابزار مدرن را دارد، اما فرهنگ استفاده از آن را ندارد. خوشبختانه بلد است از کامپیوتر و هواپیما و مترو برای زندگی بهتر استفاده کند، اما هنوز بلد نیست از صندوق رای، برای تغییر سرنوشتش استفاده کند.حداقل می شود گفت ایرانی در جزییات مدرن شده و در کلیات هنوز سنتی است.اما روزی تغییر سرنوشت با صندوق رای را هم یاد می گیرد.

3.سمیرا فیلمی ساخته است به نام" اسب دو پا"قصه بچه ای است که دلش برای یک بچه افلیجی می سوزد وآن بچه بی پا را بر دوشش سوار می کند و هر روز به مدرسه می برد.بعد از مدتی، آن بچه ای که بر کول دیگری سوار است، حتی برای کارهای خرد و ریزش هم از کول او پایین نمی آید و باورش می شود که اسب سواری حق اوست.و آن کس هم که سواری می دهد، با آن که سختی و ذلت می کشد، اما کم کم به این وضعیت عادت می کند و باور می کند که سواری دادن تقدیر تاریخی اوست.و چاره ای نیست. تا جایی که رفته رفته واقعا اسب می شود.

در معادله ستمی که در روابط فردی و اجتماعی ما حاکم است، آن که بر ما سوار است و ما که سواری می دهیم هردو مقصریم.

4.برای من آقایان موسوی و کروبی هر دو ایده آلند.هر دوی آن ها را از نزدیک می شناسم.با آقای کروبی که سال ها در زندان شاه بوده ایم.حتی مدتها دریک سلول بوده ایم.و روزها و شب های فشار و زندان و شکنجه را در رویای روزی که عدالت و آزادی را خواهیم دید، تحمل می کردیم.

آقای کروبی در زندان که بود، قلب بزرگی داشت.امکان نداشت به یکی از زندانیان توسط یک زندانی دیگر ظلمی بشود و او سکوت کند.حتما مداخله می کرد.من گریه او را زیر شکنجه ندیدم، اما بارها گریه او را برای ظلمی که بر کسی رفته بود، با چشم خودم دیدم.

به دوستی که در مجلس سال ها در کنار او بود گفتم: به من بگو آیا او هنوز مرد همان سال هاست. و یا حالا که به قدرت رسیده، و رییس مجلس شده ،فراموش کرده است؟
 آن دوست گفت:هنوزهمان آدم است.کسی نیست که دستگیر شود و او بشنود و پیگیر کارش نباشد.

من یقین دارم که اگر آقای کروبی رای بیاورد، وضع حقوق بشر که زخم بی مرهم جامعه ماست، مرهمی و التیامی  می یابد. وحیثیت از دست رفته  بین المللی ما تا حدود زیادی اعاده خواهد شد.

از طرفی او را تنها و بی یاور نمی بینم. در کنار او کسانی را می بینم  که تهران و ایران نیمه  مدرن امروز، از معماری کلان امثال آن ها به وجود آمده است.

کروبی تجربه مدیریت مجلس را دارد. تجربه اصلاحات را دارد. درد کشیده است.و برای آزادی سیلی خورده است. و خوشبختانه صفر و صدی نمی اندیشد. و اگر به قدرت برسد، نمی خواهد مثل احمدی نژاد کشور را به دست یک جناح بسپارد. و بلد است برای حل مشکلات با جناح های مختلف مذاکره کند.ومذاکره در دنیای امروز رفتار شهروند متمدن است...

5.بامهندس موسوی در سال های اول انقلاب آشنا شدم.در آن وقت آقای موسوی  نقاشی می کرد و استاد تاریخ هنر در دانشگاه تهران بود و خیلی جوان بود که به نخست وزیری رسید.و با آن که بیشتر اهل نظر بود ، به قول همسر ش، خانم رهنورد ، از وقتی نخست وزیر شد، روز به روز حکمت عملی اش بر حکمت نظری اش چربید.

از صمیم قلب می گویم :اگر آقای موسوی نبود و حمایت هایی که از داشتن یک سینمای ملی و بین المللی کرد، امروزه ما صاحب این سینمای بلند آوازه در سطح جهان نبودیم.مهندس انوار و مهندس بهشتی در احیای سینمای ما نقش بنیادی داشتند ، اما بدون حمایت همه جانبه مهندس موسوی و پیگیری او این کار عملی نمی شد.

موسوی با آن که شخصا و قلبا مسلمان و مومن است، اما دین او، دکان کسب او نیست، و در مقام یک نخست وزیر،یک شخصیت ملی است. من در همان سال ها از دهان خودش شنیدم که در جواب متعصبی گفت: من شخصا مسلمانم. اما نخست وزیر ارمنی ها و اقلیت ها هم هستم.من وقتی نخست وزیرم، باید به منافع یک ملت بیندیشم، و نه به منافع دار و دسته و صنف و هم مرام خودم.
 
از نظر اقتصادی هم مقایسه کنید دوره مهندس موسوی و احمدی نژاد را.در دوره مهندس موسوی یک جنگ تمام عیار همه جانبه، در وسیع ترین ابعادش، بر این ملت حاکم بود. اما نسل ما به خوبی به یاد دارد که با سیاست های اقتصادی او در بدترین شرایط تحریم اقتصادی، ما حتی دچار ده درصد تورم و گرانی دوران احمدی نژاد هم نشدیم.

در حالی که در 4 سال احمدی نژاد،ما نه تنها جنگ نداشتیم که بارها و بارها پول بیشتری از فروش نفت به دست آوردیم.اما با این حال با این تورم و گرانی بی سابقه روبرو هستیم.
من مطمئن هستم که اگر مهندس موسوی رای بیاورد،هم اوضاع اقتصادی وهم اوضاع فرهنگی و هنری ایران بهتر از 4 ساله گذشته خواهد شد.و منش او تنش های بین المللی را تخفیف خواهد داد.

او هم تجربه دراز مدت کار عملی را در مقام یک نخست وزیر دارد و هم فرصت کافی برای در حاشیه نشستن و اندیشیدن به راه حل مشکلات را.

6..بعضی ها ازصندلی ریاست جمهوری اعتبار می گیرند. بعضی ها مثل خاتمی به آن اعتبار می دهند. وبعضی ها وقتی بر این صندلی می نشینند هیجان زده می شوند. مثل آقای احمدی نژاد که هنوز هیجانزده است.4 سال است بر این صندلی نشسته هنوز خوشحالی اش فرو کش نکرده.هنوز شیرینی پیروزی در انتخاباتش را پخش می کند.و مدام از معجزه حرف می زند.چون فقط باید یک معجزه اتفاق بیفتد تا کسی مثل ایشان روی این صندلی بنشیند.

درست نقطه مقابلش کسی چون مهندس موسوی است. او با آن که مناسب این صندلی است ، اما به آن بی میل است. مهندس از نشستن روی این صندلی به هیجان نمی آید.چنان که تا 4 سال بعد، از خودش و ازمعجزه ای که او را روی این صندلی نشانده حرف بزند. بیست سال کنار کشیدن او بهترین دلیل برای بی میلی او به قدرت است. به او رای بدهند ، خدمتش را می کند. ندهند ، مسئولیت را از دوشش برداشته اند. و او سرگرم هنرش می شود.

7.در اوایل انقلاب او در کارهنر بود. و تمام دوستانش از هنرمندان بودند. و هر لحظه دلش در هوای بودن در آن فضا های هنری دلخواهش پر می زد.و به همین دلیل تا از نخست وزیری کنار کشید، بلافاصله به جمع دوستان هنری اش پیوست و یکسره با آنان بود.

اما تا وقتی در پست نخست وزیری بود، از هنرمندانی که حتی از دوستانش بودند  و به خاطر آن که حالا او در حکومت بود، فاصله می گرفتند، تشکر می کرد.و می گفت: استقلال هنرمند در سایه فاصله او از حاکمان است.او می گفت هنرمند زبان درد مردم است.و اگر به حکومت نزدیک شود ، کم کم شرم و رودرواسی و چشم در چشمی مانع از آن می شود که هنرمند نقش واقعی خودش را انجام دهد.و به وقت لازم زبان به انتقاد بگشاید.او می گفت: هنرمند سخنگوی ملت است ، نه سخنگوی حکومت.

اگرخود من در فضای آن چنانی آن دوران که شما بهتر از من می دانید چه دورانی بود ، جانم را کف دستم می گذاشتم و عروسی خوبان را می ساختم و نهادهای امنیتی مرا احضار می کردند و آقایی که برای ثواب بازجویی  به  همراه  12   بازجوی دیگر در خیابان فاطمی درساختمان وزارت کشور مشغول ثواب بازجویی کردن از من می شدند و فیلم عروسی خوبان را توقیف می کردند، این مهندس موسوی بود که فیلم را در هیئت دولت نشان می داد و به وزرایش می گفت : اگر هنرمند درد مردم را به ما نگوید تا ما خودمان را اصلاح کنیم ، پس ما در کدام آینه عیب خویش را ببینیم؟

فیلم عروسی خوبان با درد و جرات من ساخته می شد، اما اکرانش دیگر به حمایت مهندس موسوی بستگی داشت.او مصداق بارز کسی بود که می گوید : من مخالف فکر توام ، اما جانم را می دهم تا تو بتوانی حرفت را بزنی.

8.می گویند مهندس موسوی در دوران نخست وزیری اش انقلابی بود.معلوم است که بود.مگر من نبودم؟ و مگر شما، اگر هم نسل من هستید ،انقلابی نبودید؟ در آن دوران از راست و چپ همه انقلابی بودند. و مگر 30 میلیون مردم انقلابی نبودند که همه در خیابان ها ریختند و انقلاب کردند؟چرا آلزایمر مصلحتی می گیریم؟ما مردم ایران چه خوب و چه بد ،در سال 57 با اکثریت قاطع انقلاب کردیم و در این تجربه 30 ساله از آنچه کرده بودیم ، خودمان هم عوض شدیم.امروزه چه کسی هست که بعد از این تجربه پر فراز و نشیب 30 ساله ،شبیه 30 سال پیش اش باشد؟

مهندس موسوی هم عوض شده است. منتها او حتی عوض نشده آن دورانش نیز، از عوض شده امروزه خیلی ها بهتر است. او امتحان آزادی خواهی و عدالت طلبی اش را در دوران نخست وزیری اش داده است.فقط او یک اشکال دارد. و آن این است که هنوز شهید نشده. ما ملتی هستیم که تا کسی شهید نشود، قبول نیست.برای ما آزادی خواه کسی است که در زندان است و در حال اعتصاب غذاست. اما همین که آزاد شد ، حتی اگر در حال ادامه مبارزه برای آزادی باشد، می گوییم کلک بود،  از خودشان است.

وچون ما همیشه صد در صد را می خواهیم، آن هم صدی که فقط در ذهن خود ما درست است ، مدام به وضعیت صفر می رسیم.و چون نگاه تاریخی نداریم، مدام تاریخمان تکرار می شود.و چون نگاه علمی نداریم ، تجربیاتمان را آزمایش نمی دانیم تا از آن قانون علمی کشف کنیم. همه چیز را بد شانسی یا خوش شانسی می گیریم.اگر انقلاب ایران را آزمایشی می گرفتیم که سی میلیون نگاه علمی نتیجه آن را چه درست و چه غلط بررسی می کند ، تا حالا به قوانین خوشبختی اجتماعی خود رسیده بودیم.

چند نفر هستند که به 8 سال اصلاحات به عنوان یک آزمایش علمی اجتماعی دیگر نگاه کنند و از آن آزمایش، قوانین حاکم بر روند حرکت در این جامعه را کشف کنند.هر چند نفر باشند  ، یکی از آن ها مهندس موسوی است. نگاه او علمی است. و به آزمایش انقلاب و اصلاحات ،مثل یک آزمایش نگاه می کند و نه مثل یک رویا و آرمان. برای او آرمان، آزادی و عدالت است. اما انقلاب و اصلاحات، فقط یک آزمایش بزرگ اجتماعی است که باید منتظر نتایج علمی آن بود. هیچ دانشمندی به آزمایش هایش به دیده شکست و پیروزی و یا آرمان و ایمان نگاه نمی کند. و مگر بشر جز آزمایش راه دیگری برای شناخت علمی داشته است؟و مگر شناخت جامعه جز از راه سعی و خطا و آزمایش علمی ممکن است؟

 آن ها که با انقلاب بدند ، طوری غیر علمی از انقلاب حرف میزنند ، که اگر می توانستند یک انقلاب دیگر می کردند.و برای همین از آزمایش ما نتیجه لازم را نمی گیرند و با آن که به آزمایش ما فحش می دهند، دنبال تکرار همان آزمایشند.

انگار انقلاب نسل ما بد بود ولی انقلاب نسل آن ها خوب است.

از طرفی ما ایرانی هستیم.وما ایرانی ها در سود شریکیم، اما در زیان شراکتمان را به هم می زنیم. تا حالا یک ایرانی را دیده اید که خودش را در پول نفت سهیم نداند؟اما تا حالا چند تا ایرانی را دیده‌اید که خودش را در انقلاب و بخصوص جنبه های منفی اش سهیم بداند؟
 
برای ریاست جمهوری ما یک چگوارا می خواهیم که ضمنا گاندی باشد و در عین حال مسلمان و شبیه حضرت علی و در عین حال سکولار و حتی  لاییک  که در متن همه جریانات از اول انقلاب بوده باشد ، اما با هیچ کسی ،دوستی و یا مراوده و یا دشمنی نکرده باشد،و خیلی هم با تجربه باشد.اما قاطی هیچ جریانی نبوده باشد.و بعد از مدتی طولانی شکنجه و اعتصاب غذا شهید شده باشد.

مگر می شود یک شهیدآزادی و عدالت را یافت که رییس جمهور ما شود؟

9.نکته دیگر نقش زن ایرانی است که همیشه از معادله سیاست کلان ما حذف شده است.من تصور نمی کنم به این زودی ها حتی وزیر زن داشته باشیم ، چه رسد به این که رییس جمهورمان روزی زن باشد.

متاسفانه این وضعیت در دنیای امروز فراگیر است و خاص ایران تنها نیست. جهان معاصر هنوز مرد سالار است.اما در بعضی جاها این مشکل با همسر رییس جمهور حل شده است. در امریکا که کشوری است که هنوز نهاد خانواده در آن مهم است ، مردم به اوباما رای می دهند ، اما همسر او هم بلافاصله در کنار او نقش بانوی اول را عهده دار می شود. در فرانسه همسر رییس جمهور، یک هنرمند است و نقش بانوی اول را در کنار او بازی می کند.در کنار مهندس موسوی خوشبختانه زن فرهیخته ای به نام زهرا رهنورد حضور دارد که می تواند این نقش را عهده دار شود.

در قبل ازانقلاب زهرا رهنورد مشهورترین زن هنرمند مسلمان ایران بود. ما در زندان سیاسی مدام درباره یک دختر هنرمند و شجاع ایرانی حرف می زدیم که با جسارت و هنرش غوغا کرده است وهر روز منتظر خبر دستگیری اش بودیم.

بعدها که انقلاب شد ، من یک روز در  آسانسور روزنامه ای سوار شدم ، خانمی به همراه دختر بچه کوچکی سوار آسانسور شد. به رسم آن دوران من سرم را پایین انداختم.و چشمم به کفش پاره این خانم افتاد.یک دفعه آن خانم مرا شناخت و پرسید : شما فلانی هستی؟ گفتم :بله.و او هم گفت:من هم زهرا رهنورد هستم. گفتم: خوشوقتم و رویم نشد بگویم سال هاست منتظر دیدارشما بودم.

 وقتی از آسانسور خارج شدم، فقط آن کفش پاره در نظرم بود. در آن زمان او همسر نخست وزیر کشور بود. امروزه من و شما کفش پاره را ملاک خوبی کسی نمی دانیم. از بس که عوام فریبانه آن را خرج کرده اند. اما در آن روزگار  ما شیفته آن داستان حضرت علی  بودیم که عده ای جمع شده بودند تا او را به حکومت راضی کنند و او مشغول وصله زدن به کفش پاره اش بود و می گفت: دنیایی که شما به من پیشنهاد می کنید،برای من بی ارزش تر از این کفش پاره است.

 برای نسل ما چنین داستان هایی و چنین بودنی هایی آتش به روحمان می زد. اگر کفش رهنورد که زن نخست وزیر آن دوران بود، پاره نبود، در آن دوران جنگ  ،کفش 30میلیون ایرانی دیگر باید پاره می بود ، و کسی به فکر نبود.

 این ها اینطور می زیستند تا فراموش نکنند که نماینده کدام ملتند.امروزه ما نه در آن شرایطیم و نه این چیزها آتش در جان کسی می زند. اما انقلاب با این قصه هایش بود که جان نسل مرا به آتش می کشید و از داشتن و بودن بی نیازمان می کرد.

در کنار این سادگی و بی میلی به دنیا که هم ویژگی رهنورد بود و هم ویژگی مهندس موسوی،یک روح ثروتمند از هنر و فلسفه و مدیریت در آن ها وجود داشت.و همین بود که آن ها را متفاوت می کرد.و الا خیلی ها هستند که ساده زیستند، و فقیرانه زندگی می کنند، اما روح شان از زندگی شان فقیر تر است.

مهندس موسوی آنقدر هنرمند است که یک پست سیاسی او را از خود بی خود نکند. و با آن که مرد است ، اما در کنار او زنی است که مدام حقوق زنان را به یاد او می آورد.
 ما ایرانی ها 70 میلیون جمعیت هستیم. نیمی از ما ایرانی ها را زنان ایرانی تشکیل می دهند.آن ها رای می دهند.آن ها در رنج های ما حتی بیش از ما رنج می برند. اما هیچگاه در سطح کلان سیاسی ، نقشی برای خود نمی بینند. برای شرایط کشور ایران، این نقش نمادین بانوی اول ایران ، آن هم در کشوری که به نهاد خانواده می بالد، یک گام آغازین برای حل مشکل حضور زنان در عرصه سیاسی است.و این فرصتی است که با وجود رهنورد در کنار موسوی  می تواند ایجاد شود.در دوران قبل دختران آقای هاشمی بخصوص فائزه هاشمی این نقش را به شکل دیگری داشت. وخدماتی که فائزه هاشمی برای ورزش زنان انجام داد، بی نظیر است. اما چون او هم هنوز شهید نشده کسی نیست تا از او قدرشناسی کند... 

10.به مادرم زنگ می زنم و می پرسم: مادر به کی رای می دی؟ می گه:مادر جون، تو که نبودی، دیوارها نم کشید. سقف خونه ترک برداشت، رفتم سر کوچه مون بنایی بود. یکی داشت یک خونه ای رو  با کلنگ خراب می کرد ، گفتم:" آقا خدا خیرت بده. بیا این خونه رو تا سقفش نیومده روی سرمون ،درستش کن."

گفت:" خانوم من یک ... ام .کارم خراب کردنه. اگه می خوای خونه تو خراب کنی، بده دست من. اما اگه می خوای درستش کنی، برو یک مهندس پیدا کن.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم اردیبهشت 1388ساعت 0:5  توسط هومن | 

مهربانی
لبخند فاتحانهء مردی مغرور نیست
که با دسته کلیدش
در کوچه پس کوچه های یک پایتخت متروکه قدم می زند

مهربانی
تسلیم جنگجوی پشیمان است
تمرد سقف است از فرو ریختن
استیصال قفل هاست

مهربانی
تیک تاک امیدوار ساعت نیست
که عجوزهء پیر زمان را
با وعدهء فردای روشن زنده نگه دارد

مهربانی
تبعید ماهی های سیاه کوچولو
از رودخانهء قصه های صمد به دریا نیست

مهربانی
تبخیر اقیانوس های کودکی
در قل قل سماور مادربزرگ است
مهربانی
این قالی کهنهء نخ نماست
که پشت نسل ها را گرم کرده
و سال به سال لگد خورده
مثل حافظهء من

نه مهربانی
املای رستگار یک واژه
در فرهنگ لغت نیست
یا پیوند زرد عکس های فراموش شده
در آلبوم خاطرات عتیقه

مهربانی
اکنون آینه ایست
که رفتار ما را تعقیب می کند

مهربان منم
که بزرگ ترین جنایتم
چیدن ناخن هاست...

بدون پی نوشت....

(اینو دوست خوب خانم حمیده واسم فرستادن که منم با اجازشون اینجا میذارم)

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 22:39  توسط هومن | 
اين صبح، اين نسيم

اين سفره‌ی مُهيا شده‌ی سبز، اين من و اين تو

همه شاهدند

که چگونه دست و دل به هم گره خوردند

يکی شدند و يگانه

تو از آن سو آمدی و او از سوی ما آمد

آمدی و آمديم

اول فقط يک دلْ‌دل بود، يک هوای نشستن و گفتن

يک بوی دلتنگ و سرشار از خواستن، يک هنوز باهمِ ساده

رفتيم و نشستيم، خوانديم و گريستيم

بعد يکصدا شديم

هم‌آواز و هم‌بُغض و هم‌گريه

همنَفس برای باز تا هميشه با هم بودن

برای يک قدم‌زدن رفيقانه، برای يک سلام نگفته

برای يک خلوتِ دل‌ْ‌خاص، برای يک دلِ سير گريه کردن...

برای همسفر هميشه‌ی عشق ... باران!

باری ای عشق،

اکنون و اينجا، هوای هميشه‌ات را نمی‌خواهم

نشانی خانه‌ات کجاست...؟!

پ.ن:

پي نوشتي ندارم

ميدونين آخه ديگه كسي رو ندارم كه بخوام اين پايين واسش چيزي بنويسم...

+ نوشته شده در  چهارشنبه شانزدهم بهمن 1387ساعت 22:2  توسط هومن | 
تنها برای تو ای مونس آدمی

تنها برای ملتِ صبورِ تو ای ترانه‌ی آدمی

تنها برای تو ای پروردگارِ واژه

تنها برای تو

شاعرِ گمنامِ آن سوی پنجره!


من آرزومندم

آرزومندِ آزادیِ شما

بسياریِ عدالت، آينه‌های پاک

لبخندِ خاصِ خدا ...!


من آرزومندِ هرآنچه بهترينم

هرآنچه برای شماست

از بوده بود، از هست

از بوده‌است:

خوبی‌ها، شادمانی‌ها، ياوری‌ها.

همين‌طور خوب است

شعر ... يعنی چه؟!


دوستت می‌دارم

دخترِ دورِ هفت دريای آسمان

آسمانیِ نزديک به يکی پياله‌ی آب!

من تشنه‌ام به خدا

با من گريه کن

جهان بر خواهد خواست.

ما احترامِ شقايق

به اوايلِ اردی‌بهشتِ امساليم.


عزيزم

درمان‌بخشِ زخم‌های ديرينِ من

رازِ بزرگِ دخترانِ ماه

شفا‌خوانِ شبِ گريه‌ها

ری‌را


آب‌ها همه از تو زنده‌اند

آدميان همه از تو زنده‌اند

علف همه از تو سبز

آسمان همه از تو آبیِ عجيب!


پس کی خواهی آمد!؟

من خسته‌ام، خرابم، خُرد و خَرابم کرده‌اند

ديگر اين کلماتِ ساکتِ صبور هم فهميده‌اند!


هی دَر هَم شکننده‌ی تب من و تاريکیِ مردمان

هی دَر هم شکننده‌ی ترسِ من و تنهايیِ مردمان

نيکی پيش بياور، بيا

دُرُستی پيش بياور، بيا

عشق پيش بياور،‌ بيا

بيا ... اعتمادِ بزرگ

يقينِ بی‌پايانِ هر چه زنانگی ...!

پ.ن:

بعد از یه مدت که ننوشتم امروز با یه شعر جالب برگشتم...

دعای زنی در راه که تنها میرفت از کتابی با همین اسم نوشته ی

سید علی صالحی شاعر معاصر....

(راستی یه مدتیه یکی به بلاگم سر نمیزنه، نميدونم شايدم نميخواد نظر بده) 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم دی 1387ساعت 21:0  توسط هومن | 
خواب دیدم از تو دور شدم، واي كه عجب خواب بدي

گفتم بيا با هم بريم، گفتي كه راهو بلدي

هر چي صدات كردم نرو، اما به جايي نرسيد

يكي يه جا فرياد ميزد، ديوونه از قفس پريد

صبح كه رسيد بيدار شدم، ديدم يه نامه روي در

نوشته بودي كه سلام، مدتي رو ميرم سفر

بغضي نشست توي گلوم، خوابم يا اين حقيقته؟

بازم صدات كردم ولي، ديدم سكوت جوابته

 

گفتم كه شايد اين سفر، تموم ميشه همين روزا

دوباره باز ميبينمش، چه خوش خيال بودم خدا

ساعت و لحظه هام گذشت، چشمام به كوچه خيره بود

من منتظر بودم بياد، خيلي دلم تنگ شده بود

روزا مثله ديوونه ها، پرسه زنون تو كوچه ها

شبا يه گوشه از اتاق، گريه و آه بي صدا

مثل همون خواب سياه، رفت و منو تنها گذاشت

گفتن اين قصه ي تلخ، ارزش خوندنو كه داشت

خواب دیدم از تو دور شدم، واي كه عجب خواب بدي

گفتم بيا با هم بريم، گفتي كه راهو بلدي

هر چي صدات كردم نرو، اما به جايي نرسيد

يكي يه جا فرياد ميزد، ديوونه از قفس پريد

پ.ن:

يه روزي يه آدم كه خيليم با معرفت بود

بهم قول داده كه يه روز خوب آفتابي بياد به ديدنم...

چرا نيومد؟ نگرانش شدم...

نميدونم شايدم حق داره آخه الان پاييزه و هوا ابريه...

شايدم تازگيا بي معرفتي مد شده....

نظرت چيه؟

۱۰/۹/۱۳۸۷:

یه کم باید تجدید نظر کرد،اون آدمه كه گفتم ديروز اومد پيشم...

ولي اين كه قبول نيست، هنوزم ميگم تازگيا بي معرفت شده...

جمعه ۲۲/۹/۱۳۸۷:

چيزي كه يك مرد دگرانديش با تفكرات خاص را دچار واهمه‌ي شديد نسبت به

"خيانت ِ فيزيكي‌ ِ احتمالي ِ معشوق در شرايط خيلي خاص" مي‌كند،

دغدغه‌ي تن نيست،

بلكه گرايش عجيب ِ جنس زن است،

به دل‌سپردن به همان‌ كسي كه با او مي‌خوابد....

هنوز نرفتی دفتر؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آذر 1387ساعت 22:27  توسط هومن | 
شايد در زندگی برای هر کدام از ما موقعيت های فراوانی پيش آمده باشد

که ازآن به سعادت ، خوشی و لذت ياد می کنيم

و حتی خاطرات آن لحظه ها برايمان شادی آور و دوست داشتنی است

اما در دفتر خاطراتم

و در حافظه ذهنی واحساسی ام

هيچ لذت و سرخوشی برايم بالاتر از يادآوری اين حقيقت نيست

که خدای من زنده است....

پ.ن:

خدای من که زنده ست و من هر روز این زنده بودنو احساس میکنم...

همین که صبح از خواب بیدار میشمو آسمونی که تا دیروز ابری بود رو

صاف و آفتابی میبینم میفهمم خدا زنده ست....

همین که میبینم با اینکه این همه ازم دوری ولی خاطراتت همیشه با منه

و هنوزم ته قلبم دوستت دارم میفهمم خدا زندست...

راستی تو از کجا میفهمی خدا زنده ست.....؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم آبان 1387ساعت 21:35  توسط هومن | 
اگه عمرم یه نفس بود، واسه دیدار تو بس بود

آخه عاشق تو بودم،نبودم؟

اگه دير به تو رسيدم، اگه آخرش بريدم

ولي آرزومو ديدم،نديدم؟

از خدا چيزي نخواستم، جز يه عشق يادگاري

پيش كش تو كه يه روزي، بتوني تنهام بذاري

از تو هم چيزي نخواستم، كه به فكر من نباشي

ميدوني دلم نيومد، پاي عشق من فداشي

اگه قسمتم نبودي، ولي فرصتم كه دادي

اين دو روز آخر عمري با تو باشم

وقتي اين شعرو ميخوني، كه تو دنياي تو نيستم

از خدام بوده كه با تو آشناشم

از خدا چيزي نخواستم جز يه عشق يادگاري

پيش كش تو كه يه روزي بتوني تنهام بذاري

از تو هم چيزي نخواستم كه به فكر من نباشي

ميدوني دلم نيومد پاي عشق من فدا شي

اگه قسمتم نبودي ولي فرصتم كه دادي

اين دو روز آخر عمري با تو باشم

وقتي اين شعرو ميخوني كه تو دنياي تو نيستم

اگه عمرم يه نفس بود.....

پ.ن:

سلام

ببخش كه اين هفته يه كم ديرتر اومدم...

ولي بالاخره اومدم با يه آهنگ خيلي قشنگ از سعيد شهروز....

مخصوصا اونجا كه ميگه:

اگه قسمتم نبودي ولي فرصتم كه دادي

درسته؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

راستي راحيل اين هفته پيشم بود.....

 

۲۴/۸/۱۳۸۷:

بر آستان پنجره‌يی دخيل بسته‌ام

که هيچ پـــــــــرده‌يی

جز انتظار کهنه و پوسيده ی محال

خياط روزگار بر قامت‌اش الگو نکرده است...

دوباره شنبه شد

یه هفته ی دیگه هم میخواد شروع بشه

راستی چرا این هفته نیومدی شمال؟

کم کم داری بی معرفت میشی......!!!!!

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم آبان 1387ساعت 20:56  توسط هومن | 
 
صفحه نخست
پروفایل مدیر وبلاگ
پست الکترونیک
آرشیو وبلاگ
عناوین مطالب وبلاگ
درباره وبلاگ
اين وبلاگ متعلق به گروه چتر...
منم هومن هستم كه نوشتنش با منه
در مورد گروه چتر تو وبلاگ بعدا براتون توضيح ميدم
راستي يه مغازه كفش به اسم چتر گالري هم دارم
اينم ادرسشه:
مازندران_رويان_بازار روسها_پاساژ مريم_پلاك 32
فقط همينو بگم گه چتر از لژ يه پيتزا فروشي به اسم همافران تو نوشهر روز 15 فروردين سال 84 شروع شد...

پیوندهای روزانه
مهندس موسوی
قلم نيوز
آرشیو پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
آبان 1388
مرداد 1388
خرداد 1388
اردیبهشت 1388
بهمن 1387
دی 1387
آذر 1387
آبان 1387
مهر 1387
شهریور 1387
مرداد 1387
تیر 1387
خرداد 1387
اردیبهشت 1387
فروردین 1387
اسفند 1386
پیوندها
داداش محمد ٍ گل(حتما ببين)
آقا پدرام(بانك اطلاعات)
دردانه هايم(شيرين دوست ِخوبم)
همسفر عشق(سپيده)
پرسپوليس زلزله
عاشقانه(فرناز)
جانا تو قلب مايي
شبگرد تنها(حاج بهنام)
چشم به راه(رويا)
اشك دوست(علي)
سالهاي بلند من بي تو(ستاره)
بغض سكوت(سوگند)
زير درخت گيلاس(باران و علي)
همه جوره(ويدا)
بايد دويد تا ته بودن(ارزو)
دنياي جوجوها(سارا خانوم گل)
لحظه هايي از جنس بارون(الهام)
مثل تنهايي شب
گل رز
ستايش(نازنين)
عشق گمشده(مهشيد)
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM